تاحالا شده بدجور دلت بگیره انگار دیگه واسه ی خدا مهم نیستی.تاحالا ازخداچیزی روخواستیدکه بلند پروازی اومده باشه.یه چیزی که مهم نیست چقدر بخوایش وقتی نخوادکه بشه خوب نمیشه.انگار اون معجزه ای که منتظری رخ بده تازندگیت رو زیر رو کنه قرارنیست هیچوقت اتفاق بیفته.دلم گرفته چون خیلی وقت که اتفاقی نیفتاده چون خیلی وقت منتظرم اتفاقی بیفته.فکر میکردم مسیر درستی رو میرم ولی حالا فکر میکنم هدف رو اشتباه گرفتم .من ترسیدم میگن ترس از جهل میاد وقتی نمیدونی چه اتفاقی قراربیفته میترسی مثل وقتی از تاریکی میترسی تو میترسی چون نمیدونی چی توی اون تاریکی انتظار تو رو میکشه.الان حس ادمی رو دارم که بین زمین واسمون به یه تیکه ی چوب اویزون هم منتظر که نجات پیدا کنه هم این احتمال رو رد نمیکنه که ممکنه پرت شه وتمام.کاش فهمیدن حکمت خدا ساده بود .یاعلی
نظرات شما عزیزان: